به دار عشق سرم را به باد خواهم داد.با امانت گرفتن از بیت اوّل غزلِ صدیقه وسمقی
"به دارِعشق سرم را به باد خواهـــــــــــم داد.
سرم،نثارِ رهِ دوســــــت،هر چه بادا بــــاد."
سَرَم به مسلخِ عشقش، چنان عطایی نیست
هزار سَر بسپارم، چو دوست گردد شاد.
من ار چه در رهِ خوبان، شدم چنین نـــــــابود
خدا کند،بوَد این راه،هم چنــــــان آبـــاد.
صدایِ عشق ،چنـــان یادگارِ جاویدیــــست
که بر زمین و زمان، شهره می کند فرهاد.
دلم ز ناوکِ هجران ،چــو لاله خونین است
ولی ز طعنِ حسودان، نمی زنــم فریــاد .
مرا بگو:ز که جـــــویم نشـــاطِ عمرم را ؟
که چون غبار فشاندی، جوانی ام بـر باد.
کمندِ زلف تو ،چندیـن اسیــرِغــــــم دارد
چرا به دادِ اسیران نمی رسی،صیّـاد !؟
بیا و نیم نگاهـــی، به مـــا بکن گاهی
که خیلِ چشم به راهی، ز غم کنی آزاد.
مرا مباد، که عشقی دگر، گزینم بـاز
که پیرِمیکــــده،هرگز،چنـین ندادم یــاد.
غلامِ مکتبِ آن یارِ بی ریـــا هستــم
که جز صداقت و پاکی نخواهد از اُستاد.
مکن شکایت از این رنجِ بی کسی«تنها»
به نو عروسِ ریــا دل نمی دهــــد داماد.
شعری از :خودم
شعری از صدیقه وسمقی که خودم بیت اوّل آن را در غزلی به امانت تضمین کرده ام.
به دار عشق سرم را به باد خواهم داد
سرم نثار ره دوست، هر چه باداباد
ز حدّ عشق مترسان مرا، بده جامى
که حدّ عشق فزونتر نباشد از بیداد
منم ز مذهب عشق و حماسه و ساغر
فغان ز دست فروشندگان دین، فریاد
قباى زهد بیفکن، کسى به نجوا گفت
که آبروى خود، اى واى، داده اى بر باد
ز بند حیلت ابلیس، راهِ رستن هست
ز جور محتسب اما نگشت عشق، آزاد
مریدِ چشم توام عارف یگانه عشق
که جز به حرمت تو شهر دل نشد آباد
شمیم کوى تو بوى حیاتِ جاوید است
یقین کنم که تو خضرى، بهار را همزاد
در آسمانِ خیالم اگر تو کم باشى
هواى پر زدنم مىرود دگر از یاد شعر از صدیقه وسمقی
سلام