گرهزاران فتنه در چشمانِ مستش ،لانه کرد،
یافراوان رخنه در آیینِ مهرش ،خانـــــــــه کرد.
گرکه بر دریای عشقش،ابرِهجران گریــه کرد،
یاکه برصحرای وصلش،خارِحرمان دانــــــه کرد.
گرکه جزمن ،هرکسی را درسرایش جای داد،
یاکه بی من،ناکثی زلفان ومویش، شانه کرد.
گرمرا او در حصاری از غمش ،تنهاگذاشــــت،
یاکه روشن بزم هربی عار وهر بیگانه کرد.
گردلش بر حال زارم،لحظه ای حتّی نسوخت،
یامرا بر آتشی از عشقِ خود پروانـــــــه کرد.
گر چو طوفان،عقل و دینم سربه سربرباد داد،
یامرا درچشمِ مردم، سفله ای دیوانـــه کرد.
گر چوساقی،جام دل را ازغمش ،پرخون نمود،
یاکه با اغیار هرشب، می درآن پیمانـه کرد.
گرکه چشمش بر فغانم،قطره اشکی هم نریخت،
یالبانش برنگاهم ،خنده ای مستانه کرد.
باز هم چون سایه ای من در پی اش"تنها"روم.
شاید او رحمی بر این تنهای پرافسانه کرد.
شعر از:حسین حسین زاده میبدی
سلام