(در شاهنامه زمان ومکان ، هویتی عینی و آشکار ندارد و منظور از هزارسال،سیطره ی طولانیِ ظلمِ ضحّاک است.)
2- رسم و آئینِ انسانهای دانا از میان رفت و دیو سیرتان به قدرت و شُهرت رسیدند.
3- هنر و دانش بی ارزش شد و سِحر و خرافات ( امورِ بی پایه واساس) ارزشمند شد ، راستی پنهان شد و فتنه و بدی روی کار آمد.
4- روزگارِدرازی از حکومتِ ضحّاک، بدین گونه گذشت . لیکن زمانِ گرفتاری و به سختی افتادنش، نزدیک شد.
5- آن چنان شد که ضحّاک روز و شب(همیشه) از فریدون یاد می کرد و نگرانِ ظهور و قیامِ وی بود.(فریدون،فرزند آبتین و از نژادِ طهمورث)
6-برای همین، از همه جای کشور ،بزرگان را فراخواند تا بتواندشکوه و سربلندیِ خویش را حفظ کند و آسوده
به حکومتش ، ادامه دهد.(برای گرفتنِِ عهد و پیمانی دوباره از ایشان)
7-سپس به دانایان و اهالیِ دین، چنین گفت: ای خردمندانِ هنرپرور و گرانمایه،( منظور از موبدان در اینجا
روحانیونِ زردشتی نیست. چرا که در شاهنامه به روزگار گشتاسب نسبت داده شده اند.)
8-من دشمنِ پنهانی دارم که مخفیانه بامن به عداوت می پردازد و این موضوع، اکنون بر تمامِ دانایان
آشکار شده است.
9- این دشمن، از نظرِسنّ و سال کوچک،امّا ازنظرِعلم و دانش، بزرگ است. او پهلوانی است از نژادی بد که
دلیر و بزرگ است.
10- اکنون باید استشهاد نامه ای را بنویسیم و طبقِ آن بگوییم که ضحّاک به جز خیر و خوبی، کارِ دیگری نکرده است.
11-از ترسِ ضحاک همه ، حتّی، تمامِ درستکاران، با این کارِ او همراه شدند و بر درستکاری وی شهادت دادند.
12-تمامِ حاضران در مجلس،چه پیر و چه جوان، به ناچار، بر آن استشهاد نامه، شهادت و گواهی دادند و آن را
تایید کردند.
13-در همان لحظه، تاگهان فریاد و خروشِ کاوه ی دادخواه از بارگاهِ ضحّاک به گوش رسید.
14-کاوه ی ستم دیده را پیشِ ضحّاک آوردند و او را در کنارِ بزرگانِ دربار نشاندند.
15- - ضحاک با خشم و ناراحتی به کاوه گفت ، بگو ببینم : از چه کسی ستم دیدی؟
16 - کاوه فریاد برآورد و از شدتِ اندوه، بر سر خود کوفت و گفت که: ای شاه من کاوه ی دادخواهَم .
17- آهنگری بی آزارم که از سوی شاه، آتشِ ظلم و ستم بر سرِ من می بارد .(به من ظلم می شود.)
18 - اگر تو شاه هستی یا پیکری چون اژدها داری ،(موجودی اهریمنی با نشانِ اژدها هستی) باید در این
موضوع ،قضاوت کنی !. .
19-- اگر تو پادشاهِ عالم هستی چرا رنج و سختیِ آن تنها برای ماست ؟(اشاره به مایه ی رنج بودنِ اهریمن)
20- ضحّاک به سخنانِ کاوه گوش کرد و وقتی سخنانِ او را شنید،شگفت رده شد.
21- فرزندِ او را به وی باز گرداندند و به خوبی پیوندِ میانِ آن دو را برقرار کردند.(فرزندِ کاوه در بندِ ضحّاک بوده است)
22-سپس ،ضحّاک به کاوه دستور داد که آن استشهاد نامه را تایید و امضا کند.
............... (مقدمات قیام کاوه )...............................................................
23- هنگامی که کاوه استشهاد نامه را خواند، فوراً به سوی بزرگانِ کشورِ ضحاک رو کرد.
24 - فریاد زد که ای یاریگرانِ شیطان و ای حامیانِ ضحاکِ دیو صفت ،که از خداوند ِ جهان نمی ترسید.
25 - شما همه با این کارتان به سوی جهنم و عذابِ خداوند می روید ؛ چرا که تسلیم ضحّاک شده اید .
26- من به این استشهاد نامه گواهی نمی دهم و هیچگاه از پادشاه نمی ترسم.
27- کاوه فریاد زد و در حالیکه از شدّتِ خشم و اندوه می لرزید از جای بلند شد ؛ استشهاد نامه را پاره کرد
و در زیرِپا انداخت.
..............................(قیام کاوه )..........................................................
28- هنگامیکه کاوه از دربارِ شاه بیرون آمد، همه ی اهل بازار در اطرافِ او جمع شدند .
29 - خروش برآورد و فریاد می زد و همه ی مردم را به سوی عدل و داد فرا می خواند.
30 و 31 - از آن چرم، که آهنگران، هنگامِ ضربه زدن با پتک به آهن ،روی پای خود می اندازند ؛همان را کاوه برسر نیزه کرد و همان زمان در بازار انقلابی برپای شد.
32 - کاوه در حالیکه نیزه را به دست داشت، می رفت و خروش برمی آورد که :ای افرادِ نامدارِ خداپرست ؛
33 - کسی که آرزویِ پادشاهیِ فریدون را دارد، خود را ااز اطاعتِ ضحّاک خارج می کند.
34-- قیام کنید زیرا بزرگ وپادشاهِ ما شیطان است و با همه ی وجود دشمنِ خداست.
35 - آن مردِ پهلوان (کاوه) پیشاپیشِ مردم می رفت و سپاهی عظیم ( و نَه کوچک) اطرافِ او جمع شده بودند.
36 - کاوه خود می دانست که مخفیگاهِ فریدون کجاست؟ برای همین ،حرکت کرد و یک راست به سوی پناهگاهِ
او رفت .
37- کاوه به درگاهِ سالارِ نو (فریدون) آمد و مردم با دیدنِ او در آن جا فریادِ شادیشان بلند شد و خوشحال شدند.
38- وقتی که فریدون،مردم و روزگار را آن گونه طرفدارِعدالت و بیزار از ستم دید،جهان را برای ضحّاک،تمام شده و
واژگون دید.(فهمید که دورانِ ستمِ ضحّاک به سر آمده)
39-فریدون،همانندِ باد به سرعت و منزل به منزل پیش می رفت در حالی که سری پُر از نفرت و دلی سرشار از
عدل و دادخواهی داشت.
.........................(قیام مردم )................................................................
40 - در شهر ،همه ی جوانان ،همچنین پیرانی که تجربه ای در جنگ داشتند ؛(یا :جوانانی که چون پیران،
در جنگ مهارت داشتند.)
41- - به لشکرِ فریدون پیوستند و خود را از مکرو حیله ی ضحّاک، رهاکردند.
سرنگونیِ ضحّاک.................................................................................................
42- پس از آن ضحّاک، به دنبالِ راهِ چاره می گشت . برای همین از لشگر گاه به سوی کاخ رفت.(برای گُریز و فرار)
43-به محضِ این که ضحّاک از بامِ کاخ پایین آمد و (پا بر زمین نهاد .) ، فریدون به سرعتِ باد بر او حمله کرد.
44- فریدون ، آن گُرزِ گاو سرِخود را به دست گرفت و بر سرِ ضحّاک زد و کلاه خودش را شکست.
45- فریدون، ضحّاک را چون اسبی به کوهِ دماوند بُرد و او را به بند کشید و زندانی کرد.
46- نامِ ضحّاک از وجودِ او مانندِ خاکی بی جان شد و جهان از بدی های ضحّاک ،برای همیشه پاک شد.
حسین حسین زاده........دبیر دبیرستان شهید چمران....بهمن 96
سلام