معنی درس رستم و اشکبوس-( درسِ دوازدهم)-فارسی دهم
1-سر و صدا و هیاهوی جنگجویان و اَسب هایشان آن قدر زیاد بود/که از سیّاره های آسمانی(مرّیخ و
زُحل) هم فراتر می رفت.( آشوبِ جنگ همه جا را فرا گرفته بود و صدای آن تا آسمان نیز رفته بود.)
2-شمشیرها و دستهای جنگجویان از شدّت خونریزی به رنگِ لعل(قرمز)شده بود/ بستر زمین هم زیر
گامهای سوارکاران و اسبانشان به دلهُره و اضطراب افتاده بود.
3-خورشید هم از آن وضعیت سخت ، ترسیده بود/خاک و سنگ هم از ترس هجوم جنگاوران به اضطراب و
دلهره افتاده بود.
4-کاموس(پهلوان تورانی)به سپاه خود اینگونه گفت:/حتّی اگر قرار باشد آسمان را هم درنوردید و طی
کنید،
5-به ابزارهای جنگی (با شمشیر و گُرز و کَمَند)مسلّح شوید/ و با آنها ایرانیان را در تنگنا قرار دهید و
اَسیر کنید.( ابیات چهار و پنج موقوف المعانی هستند.)
6ـ جنگجویِ شجاعي كه نام او اشكبوس بود / همانند طبلِ بزرگي فرياد بر آورد. .(کوس:طبل بزرگ ،دُهل)
7 ـ آمد كه با ايرانيان بجنگد و همرزم و حريفِ خود را به زمين بزند ، شكست بدهد و بكُشد .
8ـ رهّام ( پسرگودرز ) در حالي كه كلاه جنگي و لباسِ مخصوص جنگ پوشيده بود ، سريع وارد میدان
شد/ به گونه ای که گرد و خاك ميدانِ جنگ، به ابرها رسيد .
9 ـ رهّام با اشكبوس به مبارزه پرداخت ( درگير شد ) /و از هر دو سپاه ( براي تشويق آنها ) صداي شيپور و طبل بلند شد .
10 ـ اشكبوس، گرز سنگين خود را به دست گرفت / به گونه ای که زمين براي تحمّلِ سنگيني آن مثلِ
آهنِ سخت و آسمان ( به خاطر بزرگي يا در اثر گرد و غبار ) تيره و تار شد.
11 ـ رهّام ،گُرز سنگين خود را بركشيد ( بيرون كشيد ) /و جنگ آن گونه پیش رفت که دستِ دو پهلوان از
جنگ با گُرزها خسته شد .(به خاطری سنگینی گُرزها)
12 ـ وقتي رهّام از جنگِ با اشكبوس كشاني درمانده و ملول شد ،/ از او روی برگرداند و به طرف كوه رفت ( فرار كرد .)
13 ـ طوس ( فرمانده سپاه ) از مركزِ سپاه ،با دیدنِ این صحنه،خشمگين و عصبانی شد / اسبش را به
حركت درآورد تا پيش اشكبوس ( براي جنگيدن ) برود .
14 ـ رستم نیز خشمگين شد و به طوس گفت:/ رهّام اهل بَزم و شراب خواري است و اهلِ جنگ و
مبارزه نيست
.
15 ـ تو سپاه ( مركز سپاه ) را، منظّم نگهدار . / من اكنون می روم و پياده با اشکبوس مي جنگم .
16 ـ ( رستم ) كمانِ آماده و به زه بسته شدهي خود را به بازويش انداخت /و چند تير را هم بر كمربندش
گذاشت.
17ـرستم رو به اشکبوس کرد و فرياد زد كه: اي مردِ جنگجو، /حريفت آمد. فرار نكن ، بِايست .( توقّف کن)
18 ـ اشكبوس خنديد و شگفت زده و حیران آن جا ماند.،/ افسار اسبش را كشيد و ايستاد و رستم را صدا كرد .
19 ـ در حالي كه ميخنديد ( و رستم رامسخره ميكرد ) گفت: كه نامت چيست ؟ / و چه كسي براي
پيكرِ بيسر و كشته شده ات گريه خواهد كرد ؟!
20 ـ رستم چنين پاسخش را داد : چرا نامم را ميپرسي؟ / زيرا پس از اين ديگر خوشي نخواهي ديد..
( دنيا را به كامت تلخ مي كنم .)
21 ـ مادرم نام مرا « مرگِ تو » گذاشته است /و روزگار هم مرا پُتكِ كلاهخود و سر تو قرار داده است .
(عاملِ مرگت من هستم)!
22 ـ اشكبوس به او گفت : تو بدونِ اسب آمده اي/ و این گونه ، فوري خود را به كشتن خواهي داد .
23 ـ رستم چنين به او پاسخ داد : اي مرد جنگجو ي ِ بيهوده گو ....( موقوف المعاني با بيت بعد )
24ـ آيا تا به حال نديدي كه پياده اي بجنگد/ و زورگويان را بكُشد و نابود سازد ؟ ( مسّلماً ديدي )
25 ـ هماكنون ،اي سوارِجنگجو ، پياده جنگيدن را به تو ياد ميدهم ( يا در حالي كه پياده هستم ،
جنگيدن را به تو ميآموزم. )
26 ـ مرا، طوس به اين خاطر به جنگ فرستاده است/ که اسبِ اشكبوس را از او بگيرم .
27 ـ اشكبوس به او گفت: من جنگ با تو را (من با تو، سلاح را)/ چیزی به جز،مسخرگی و شوخي ،
نمي دانم. .
28 ـ رستم به او گفت : تير و كمان مرا ( اسلحهام را ) ببين ،/ تا همین الان، تسلیم شوی. (هم اکنون،
با تير و كمانِ من خواهي مُرد. )
29ـ رستم وقتي ديد كه اشکبوس به اسبِ عزيزش می نازد/ كمانش را آماده كرد و زهِ آن راكشيد.
30 ـ يك تير به پهلوي( سينه ) اسبِ اشكبوس زد /به گونه ای که اسب، از بالا به زمين افتاد و در دَم، مُرد .
31 ـ رستم خنديد و با صداي بلند گفت :/ اكنون پيشِ جُفت و همراهِ عزيزت بنشين ( و براي او عزاداري كن .)
32 ـ شايسته است كه لحظه اي ،جنگيدن را رها كني و سرِ اَسبت را به آغوش بگيري /و كمي هم
استراحت كني و دست از جنگ بر داری.
33 ـ اشكبوس، فوراً ،كمانش را آماده ی پرتابِ تیر كرد/ و در حالي كه ميلرزيد و چهرهاش از ترس زرد
شده بود،(با بیتِ بعد موقوف المعانی)
34 ـ به طرفِ رستم، تیرهای زیادی پرتاب کرد/. رستم به او گفت : این گونه ،بيهوده ....( موقوف المعاني با بيت بعد )
35 ـ جِسمت را خسته ميكني و دو بازو و جانِ بدخواه و ناپاكت را ،ميآزاري .
36 ـ رستم، دست به كمربندِ خود بُرد /و يكچوبه تير از جنسِ چوبِ خدنگ، انتخاب كرد .(خدنگ:چوبی
سخت و محکم که با آن تیر و نیزه و زینِ اسب سازند.)
37 ـ تيري كه نوكِ آن، سخت، بُرنده بود و همانندِ الماس ، نوکِ آن را جلا داده بودند و مثلِ آب، شفّاف
بود/ و به انتهاي آن چهار عدد پَرِ عُقاب ، بسته بود .
38 ـ رستم كمان را در دست گرفت/ و تيرِ از جنسِ چوبِ خدنگ را در شَست گذاشت و آمادهي پرتاب كرد.
39 ـ ( رستم ) تير را به سينهي اشكبوس زد/ در حالیکه آسمان هم، در آن هنگام، رستم را تحسين
كرد و دستش را بوسيد .
40 ـ اشكبوس در همان لحظه ، فوراً ، جان داد و مُرد / و آن گونه شد كه گويا ،اصلاً اشکبوسی از مادر
زاده نشده بود .
پایان
حسین حسین زاده میبدی. دبیر دبیرستان شهید چمران نایین . سیزدهم بهمن ماه یک هزارو چهارصد و دو
سلام